نمانامه: محمدباقر میرزا خسروی کرمانشاهی یا محمد باقر میرزا دولت داد، متخلص به خسروی ادیب، نویسنده، شاعر ایرانی در قرن سیزدهم و چهاردهم هجری بود.
نخستین رمان تاریخی ایرانی در سال ۱۲۷۸ خورشیدی در سه جلد تحت عناوین شمس و طغرا، طغرل و هما و ماری ونیسی توسط محمد باقر میرزا خسروی کرمانشاهی نوشته شد که مورد استقبال ادبا و منقدین سراسر کشور قرار گرفت.
سال های نخست زندگی:
محمد باقر میرزا در سال ۱۲۲۸ خورشیدی در کرمانشاه به دنیا آمد. وی فرزند شاهزاده محمد رحیم میرزا بود که پسر محمد علی میرزای دولتشاه فرزند فتحعلی شاه قاجار محسوب میشد. تحصیلات خویش را در زادگاهش، شهر کرمانشاه آغاز نمود و ادبیات عربی و فارسی و صرف و نحو و معانی و بیان و عروض و حکمت آموخت. وی از آغاز جوانی علیرغم مخالفت پدر، به شعر و شاعری رغبت داشت و گاهی ابیاتی میسرود، تا اینکه حسینقلی خان سلطانی کلهر او را به سرودن شعر تشویق کرد و تخلص خسروی را برای وی انتخاب نمود.
علاءالدوله، حاکم کرمانشاه که شیفته اخلاق و معلومات خسروی شده بود، او را به دارالحکومه کرمانشاه دعوت کرد و به ریاست دارالانشاء منصوبش نمود. همچنین در اوایل سال ۱۳۱۹ هجری قمری، هنگامی که علاءالدوله به ایالت فارس منتقل شد، خسروی را نیز با خود همراه کرد. بدین ترتیب وی مدتی در فارس اقامت گزید. در مدت اقامت در شیراز پس از فراغت از کار روزانه در خدمت “وفاعلیشاه ذوالریاستین شیرازی” و شاعر نابینای روشندل”شوریده شیرازی” بود. در همین رابطه، خسروی در خلاصه ی شرحی از زندگیش که در آخر تذکره ی اقبال نامه به خواهش مرحوم اقبال الدوله غفاری نگاشته است، می گوید:
“پس مدتی پی مردان گرفتم اما افسوس که مردم نشدم! و روزی چند چالاک وار در آن راه بدویدم دریغ که به مأمنی نرسیدم. همینقدرم معلوم گشت که این وادی پرآفت نه آن بیابانست که به قدم چون من سُست پائی آید و این بحر پرمخافت نه آن دریاست که مانند من از آشنا بیگانه تواند از آن گذشت…من نیز چون بدیدم که در این دکه گِردِ ران را با گردن فروشند از گروه مشتریان پای واپس کشیدم و چون خویش را مرد آن میدان ندیدم جامه ی زنان پوشیدم…
نه در مسجد گذراندم که رندی
نه در میخانه کاین خمار خام است…”
در سوگ “وفاعلیشاه” چنین سروده است:
ای دل ببار هر دم باران دم زِ عین
در ماتم ولی زمان، ذوالرّیاستین
پشت طریقت علی از مرگ این ولی
بشکست چون ز مرگِ حسن، خاطر حسین….
دوران جنبش مشروطه:
پس از بازگشت وی به کرمانشاه جنبش مشروطه آغاز شد. او در جنبش مشروطه فعالیت داشت و با تأسیس انجمن ولایتی در ۱۳۲۷ به طرفداری از مشروطه برخاست.
در پی لشکرکشی سالارالدوله، پسر مظفرالدینشاه که مدعی تاج و تخت بود، به غرب ایران، خسروی مجبور به ترک شهر و دیار شد.
دستگیری توسط روسها:
با لشکرکشی روسها به ایران و آغاز جنگ جهانی او ل (۱۹۱۴ـ ۱۹۱۸) خسروی از معترضان به این لشکرکشی بود و باز هم به ناچار شهر را ترک کرد و به صحرا و ایلات پناهنده شد. پس از مدتی با قول و قرارهای روسها به شهر بازگشت که پس از ورود به شهر زندانی و سپس به سیستان تبعید شد. وی در برخی اشعارش به این موضوع اشاره کرده است. در میانه راه در همدان پس از دو ماه حبس با وساطت افخمالدوله قرهگزلو، حاکم آن شهر، او را به تهران فرستادند بدینشرط که از تهران خارج نشود.
رشید یاسمی در مقدمه دیوان خسروی می گوید:
“مدتی از دست روسها به کوه و صحرا پناه برد و با عشایر گریزان در غارها و جنگل ها مسکن گزید و به نان خشک و لباس منحصر قناعت کرد عاقبت مجبور شد قول و قسم ها را بپذیرد و مطمئن شده به شهر در آید، به محض ورود او را گرفتند و در محبسی که شرح آن را در قصاید خود آورده جای دادند مدتی گرفتار بود تا اینکه روس ها اراده کردند وی را به سیستان بفرستند:
چو گفته بودم ملک کیان ز ایرانی است
حوالتم به سوی تختگاه رستم بود
لیکن در همدان فسخ عزیمت کرده وی را در محبسی بسیار بد افکندند پس از دو ماه بنا به پایمردی امیر افخم او را رها کردند و با آن شرط که از طهران خارج نگردد اجازه آمدن به مرکز دادند.”
در زندان روس ها چنین می سراید:
اندرین نوبهار و جوشش ورد
که هزیمت گرفته لشکر برد
هر که با یار خود به گلگشتی ست
من به زندانﹾ درون، زِ یاران فرد
من چه کردم به جای این خونخوار
که چنین مالشم دهد به نورد
گفتم ایران بود ز ایرانی
جز ندامت بگو چه بار آورد؟
و:
اندر این زندان به جز نوع هوام
نیست زنده تا که همدوشم شود
غیر روسی چند کز سگ کمترند
گربه هم نی حافظ از موشم شود
شعر از آن گویم که ترسم عاقبت
لفظ ایرانی فراموشم شود
مدعی اسلام سرّم فاش کرد
مسلمی کو تا که سِرّپوشم شود
مفتی ما دست روسی چون فشرد
من بکوشم تا هم آغوشم شود
در طنزی دردناک اوضاع خودش در زندان را چنین شرح می دهد:
درین محبس تنگ پرخار و خس
مرا مونسی نیست جز کیک[۱] و بس
چه مونس یکی دشمن جان﮿ گزای
که جز خوردن خون ندارد هوس
به خونم چنان تشنه است این ندیم
که شیری گرسنه به خون فَرَس
نمانده رگی در تنم جز که او
به خرطوم خویشش نموده است مَس[۲]
مرا جامه دیگر نمازی نماند
ز بس کرده از خونم آن را نجس
ز بس روز و شب با ویم در نبرد
ندارم به خواب و به خور دسترس
چو یک تن به چنگ افتدم زان گروه
به آتش در اندازمش همچو خس
یکی چون رود صد تن آید به کار
چنین قوم پرکین ندیده ست کس
همه شب چو اشتر به زانو روم
فغانم به گردون رود چون جرس
زبون گشتم از دست این دشمنان
تو ای دادگر شه! به فریاد رس
از آن در خور بندی ای خسروی
که می بود آزادیت ملتمس
کدامین ثمر در نظر داشتی
که اندر دلت کاشتی این تبس[۳]
در توبه باز است رو توبه کن
که این آرزو نایدت زین سپس
فاستغفرالله ممّا مَضی
و تبت الی الله ممّا هجس[۴]
در ترکیب بندی از مذلت ایران و ایرانی و ساخت و پاخت حکومت با بیگانگان و لزوم مقاتله با اجنبی سخن می گوید:
ایرانیان چه شد که چنین خوار گشته اید
در گلستان دهر کم از خار گشته اید
از باده ی غرور و جهالت فتاده مست
در خواب دیده اید که بیدار گشته اید
یک دم نظر کنید به احوال باستان
سرمشق خود کنید سخن های راستان….
اکنون چه شد که خوی بهائم گرفته ایم
بر خویشتن خصال ذمائم گرفته ایم
در دفع کفر و نصرت اسلام بهر ما
بهتر ز ” قاتلوهم” نبود مقالتی
اسلامیان! دفاع ز اسلام هست فرض
جان باختن به ذمت[۵] هر مسلمی است قرض
دست از دو رنگی و غرض و هایهو کشید
خود را بزیر رایت (لا تقنطوا)[۶] کشید
آن ظلم ها که روس به ما کرد، دادگر[۷]
دیدی چه سان حساب ورا مو به مو کشید
خاموش خسروی که در این خانه نیست کس
گر بود دزد خیره نمی ساخت با عسس
محمد باقر میرزا خسروی، پس از مهاجرت به تهران با فقر دست به گریبان بود. وی ده فرزند داشت و ناگزیر بود برای تأمین معاش آنان، در تمام طول عمر خویش تن به خدمت در مشاغل مختلفی مثل گمرک، تلگراف خانه، عدلیه و… بدهد. خودش در باره فقر و بدهکاریش می گوید:
خوارم نمود این فلکِ مردخوار
خوش کرده طبع او که بود مرد خوار
چل سال کین بجُست ز من خیر خیر[۸]
من در بر جفاش بُدم بردبار
دانی چراست زین سان پرکین زِ من
با اهل دانش، اینش باشد مدار
کردم دچار وام که هر صبح و شام
از روی وام خواه شوم شرمسار
در سوگ یکی از فرزندانش چنین سروده است:
سالی دو بیش خون جگر خوردم
تا گلبنی به ناز بپرورم
بربود ناگهان زِ منش گردون
رحمی نکرد بر دل پردردم
ویدون هماره در جزع و زاری
در چنگ او چو مردمِ نامردم
زان رو که نرگسانم شد چون ورد[۹]
کُنیت رواست کردن اباوردم
چون یاد آورم زِ شکر خندش
همچون شکر در آب تبه گردم
مرحوم “عبدالجواد میرزا بشیر الدوله” چند بار به ریاست تلگرافخانه ی کرمانشاهان منصوب گردید. انس خسروی و او به پایه ای بود که جز هنگام اشتغال به امور اداری از یکدیگر مفارقت نمی یافتند. این رشته ی محبت که در ایام جوانی مستحکم گشت تا آخر عمر گسیخته نشد. خسروی قصائد بسیار در مدح این دوست عزیز سروده و ماده تاریخی در وفات او به نظم آورده است. در یک مثنوی می گوید:
گساریم می تا گه بامداد
به عشق گل روی عبدالجواد
سرانجام محمدباقر میرزا خسروی، در سن ۷۲ سالگی و در سال ۱۲۹۸ خورشیدی در تهران چشم بر دنیا فروبست و در مقبره ابن بابویه به خاک سپرده شد. مادّه تاریخ وفاتش را ملکالشعرای بهار سروده که بر سنگ قبرش حک گردیده است:
دریغ و درد که شهزاده خسروی ز جهان
برفت و از پس او آه و ناله بی ادبی است
بهار شاید اگر در غمش بگرید زار
به حکم آن که خروش بهار زیر لبی است
جهان همیشه به آزاد مرد، کین توز است
نفور مردم آزاد ار نه بی سببی است
همچنین حاج میرزا یحیی دولت آبادی در رثایش چنین سروده است:
رفت افسوس ازین سرای سپنج
“باقر خسروی”، جهان کمال
زبده ی شاهزادگان قجر
نخبه ی اهل دانش و افضال
داشت قلب سلیم و طبع کریم
وز کمالات کف مالامال
بود وارسته از علایق دهر
نه به جاهش بُد اعتنا نه به مال
پس هفتاد سال و یک از عمر
مرغ روحش ز تن بزد پر و بال
نگارش نخستین رمان تاریخی ایران:
پس از بازگشت به کرمانشاه محمد باقر میرزا خسروی نگارش یک رمان تاریخی را با عنوان “شمس و طغرا” آغاز نمود. در سالهای بعد وی مجلدات دیگری نیز بدین رمان افزود، و این رمان را به صورت یک مجموعه سه جلدی درآورد.
این اثر خسروی که نخستین رمان تاریخی ایران بهشمار میرود، در سال ۱۲۸۷ نوشته شد که ضمن آن، دوره آشفته حمله مغول به ایران ترسیم شدهاست. با اینکه زمینه اثر تاریخی بود، اما خسروی آن را با روایت داستانی عاشقانه و گیرا، که سرشار از ماجراهای هیجان آفرین بود، همراه کرد.
وقایع داستان دوره ۲۴ سالهای از قرن هفتم هجری و عهد حکومت آبش خاتون آخرین اتابک از سلسله سلغریان و دختر اتابک سعد بن ابوبکر در فارس را دربرمی گیرد و داستان در این سالها که مصادف با روزگار فرمانروایی آباقاخان و احمد تکوار و ارغون شاه از ایلخانان مغول است، اتفاق میافتد.
نویسنده شخصیتهای داستانی را با واقعگرایی معرفی کرده است. او فضائل اخلاقی را به وضوح بازگو کرده است. وصف دقیق اندیشهها و حالات درونی افراد با کلمات بهخوبی منعکس شده است، از جمله شخصیت سعدی که از قهرمانان برجسته داستان و در مواردی بسیار تأثیرگذار است. قهرمان اصلی داستان، شمس، نمونه انسانی کامل است .
خسروی در شمس و طغرا از یک سوی متأثر از رمانهای غربی، بهویژه آثار آلکساندر دوما (متوفی ۱۸۰۲ میلادی) و از سوی دیگر متأثر از داستانهای عامیانه فارسی نظیر امیر ارسلان است.
او با نگارش اثری تاریخی، شکوه و عظمت گذشته ایران را بازگو کرده است.
سه جلد آن برای نخستین بار به همت معتضدالدوله کرمانشاهی در ۱۳۲۸ منتشر شد. خسروی در مقدمه چاپ دوم این رمان درباره اثر و محتوای آن و منابع تاریخی خود توضیح داده است.
خسروی غیر از رمان فوق، مجموعه شعری هم تحت عنوان دیوان اشعار خسروی در ۱۳۰۴ به همت فرزندش و با مقدمه و تعلیقات رشید یاسمی (نوه دختریش) چاپ گردید.
خسروی آثار دیگری هم دارد من جمله:
دیبای خسروی در شرح حال ادبا و شعرای عرب، رمانی در شرح احوال حسینقلی خان جهانسوز،رساله ای در عروض، ترجمه کتابی از جرجی زیدان با نان “عذرای قریش”، ترجمه کتاب “الهیئت و الاسلام” در نجوم تالیف محمدشهرستانی و چند اثر دیگر.
خسروی در خوشنویسی نیز تبحر داشت چنانکه در ۱۳۳۷، قریب به نُه هزار بیت از دیوان فرّخیسیستانی را به خطی خوش نوشته بود.
نثر او:
هوشنگ اتحاد ” در کتاب ۱۴جلدی «پژوهشگران معاصر ایران» درباره وی می نویسد: «شیوه نثرنویسی ” محمدباقر میرزا خسروی “، در نهایت روانی و فصاحت و شیرینی و لطافت بود.»
” یحیی آریان پور ” نیز در کتاب خود به نام «صبا تا نیما» که تاریخ ۱۵۰سال ادب فارسی است در مورد او چنین آورده: «یکی از پیشوایان نثر نوین ادبی، نویسنده نخستین رمان تاریخی ایران، خسروی کرمانشاهی است».
همچنین “علی اکبر دهخدا” در لغتنامه خویش ضمن شرح کوتاهی از ” محمدباقر میرزا خسروی کرمانشاهی ” نام برده و او را یکی از ادبا و شعرای معروف ایران در اوایل قرن چهاردهم هَجری قمری دانستهاست.
” محمد علی جمال زاده ” هم در باره شمس و طغرا چنین گفته است: «در ادبیات نثر قرون آخره ی ما به کلی بی نظیر و بی مانند است و بدون شک تنها کتابی که به عنوان نمونه ی ادبیات جدید فارسی شایسته است که به زبان های خارجی ترجمه گردد.»
اردشیر کشاورز تاریخ انتشار اولین جلد این رمان را مربوط به سال ۱۳۲۷ هجری قمری( برابر با ۱۲۸۸خورشیدی) عنوان میدارد و میگوید: « چنانچه کتاب داستان کوتاه «یکی بود یکی نبود» استاد جمال زاده را که در سال ۱۳۰۴ خورشیدی چاپ شده است (البته غیر از کتابی چون تهران مخوف و …) را اولین مجموعه داستانی بدانیم، کرمانشاهیان مفتخر هستند که حداقل بیش از ۱۶سال در این راستا جلوترحرکت کرده اند که باید این توفیق را مرهون صنعت چاپ کرمانشاه بدانیم.» ( گفت و گو با خبرگزاری کردپرس- ۱۱/۶/۱۳۹۱٫)
نگاهی به دیوان اشعار خسروی:
مع الاسف شعر خسروی، تحت الشعاع راهگشایی او در زمینه رمان قرار گرفته است. هرچند در شعرهای او نوگرایی ویژه ای به چشم نمی آید. شعر متوسط و متعارفی است که بیش از نیمی از از آن ها قصاید اویند که غالبا مدیحه اند و برجستگی خاصی ندارند. مدایح خسروی به خصوص برای امیر نظام فراوانند.
بدعهدی روزگار:
در بی وفایی و بدعهدی چرخ روزگار می گوید:
طورها دارد فلک در گردش خود گونه گون
کز غم آن طورها پرخون دل دانا گذشت
لیک این طورش عجب تر بُد که در حاجات خلق
وعده امشب داد و فردا، جمله بر حاشا گذشت
خود تو گفتی لفظ امروزش برَفتَستی زِ یاد
جمله فردا گفت و آن خود نیز با فردا گذشت
در وصف پیری گوید:
منزل یک روزه جای عیش نباشد
ویژه که زهر است جای باده به میناش
من به چهل سال عشوه اش بخریدم
تا که بدیدم که خار باشد خرماش
پیری و تنگی به هم در آمدم از در
مایه ی آزار گشت مقطع و مبداش
رفت زِ تن زور و از روان و بصر نور
بست به گلزار عیش راه تمامش
سی و دو گوهر که بود مایه ی عیشم
پیری برد و شَبَه[۱۰] بیامد بر جاش
عارفانه ها:
در نفی علم قال و اثبات سلوک عاشقانه عارفان می گوید::
به هزار ره چه پوئی که یکی است راه عاشق
خط مستقیم کی شد به خطوط کج، مطابق
به هوس همی تراشی زِ وجود خویش بت ها
که از آن یکی برآید به هوای تو، مطابق
اگرت هوای لیلی است برو و درِ جنون زن
که به جز خیال عذرا، غلط است فکر وامق
همه ظلمت است بالله، سخنان شیخ و مفتی
بنشین و دیده بر نه به طلوع صبح صادق
ز علوم قال، جانت نبرد رهی به ایقان
که نتیجه، شکّ و ظن است و گمان از این دقایق
به مانند مولوی خود را نی ای بر لب نایی می داند و می گوید:
خسروی مدح تو گوید همی از گفته تو
آنچه از نی شنوی، نیست مگر نائی را
هر که یک جرعه ز مینای تو نوشید شراب
سنگ بر شیشه زد این ساغر مینایی را
و کرامت فروشی را عین هواپرستی می داند
به جرم خامیت ار می فروش باده نداد
مبین به عین خطا سوی وی، که عین خطاست
کرم بجوی و کرامت مخر که سالک اگر
به روی آب رود همچو باد ز اهل هواست
عقل هرگز نمی تواند با عشق همسری کند:
واعظ شهر را بگوی از ما
گر تو را عقل راهبر باشد،…
دفتر عقل را نهایت نیست
سخن عشق مختصر باشد
بابا یادگار سیّدی بوده از مشایخ بزرگ سلسله ی علی اللهی که زمان سلاطین آق قوینلو از خاک عثمانی به صفحات زهاب کرمانشاهان آمد. در قصیده ای در مدح بابا یادگار گفته:
بعد از هزار و سیصد از هجرت رسول
تاریخ وقت سال نهم بود و ماهِ اند
کز بهر طوفِ بقعه ی این سید جلیل
از شهر قرمسین[۱۱] بنشستیم بر سمند
از شوق آن مقام درین راه پیچ پیچ
هر تلخیی که بود به کام آمدی چو قند
ای بقعه ی شریف به روی زمین بناز
وی کوه سربلند به چرخ برین بخند
عاشقانه ها:
طبیعتا عاشقانه های خسروی در غزلیاتش نمود بیشتری دارند:
قتل از تیغِ تو خوشتر زِ حیاتست ولیکن
تا رُخَت سیر ببینیم، همی کِش به مدارا
در میان دل و دلدار مقامی است نهانی
کاندر آنجا نبود راه گذر، باد صبا را…
به نظر خسروی، عاشقی و مستی عین فرزانگی است:
غم عشقت که در عالم نمی گنجد عجب دارم
که بگزیده است از بهر وطن، کاشانه ی دل را
شراب عشق آن گه کاسه ی سر، پُر ز شور آرد
که از هر نیک و بد، خالی کنی پیمانه ی دل را
گرت فرزانگی باید، بِنِه چون خسروی بندی
زِ زنجیر سر زلفی، به پا دیوانه ی دل را
شاعر از بی نصیبی خود و بی مهری معشوق می گوید:
طاوس و مار و گندم و شیطان و باغ خُلد
هر پنج جمع گشته در آن چهر دلفریب
وندر میانه مردم چشمم چو بوالبشر
در آب دیده خفته زِ فردوسِ بی نصیب….
تناسب و همنشینی غم و عشق نیز ماجرای مکرر عشاق دلسوخته است:
جز در آن بزم که غم باده و دلها جامست
تابِ مَی کس نشنیده است که پیمانه بسوخت
حُسن را جلوه چو از گرمی عشق است فزون
لب شمع است پر از خنده که پروانه بسوخت…
گفتمش هست اجازت که بگویم غم دل
گفت بر گوی اگر طاقت گفتاری هست
خسروی درد نهان میکن و درمان مطلب
کاین دوا نیست که در دکه ی عطّاری هست
عشق ، عاشق را خراب می کند ولی در همان حال، عین آبادی و شادی است:
خبرش نیست ز آبادیِ پنهانیِ دل
آن که در سرزنش ماست ز ویرانی دل
ز نگاهی همه گنجینه ی دل داد به باد
آفرین دیده، که خوش کرد نگهبانی دل
خواب دیدم که مرا هست دو زلف تو به دست
گشت تعبیر منامم[۱۲] به پریشانیِ دل
خسروی تا که نپرداخت سرا از خود و غیر
غم تو میل نفرمود به مهمانی دل
در توصیف و توقیر عشق می گوید:
همه بر راه عشق می پویند
چرخ دوّار و کوکب سیّار
همه تسبیح عشق می گویند
مرغ شبخوان و بلبل اسحار
عشق پاک، آن ظهورمعشوق است
که گهی عاشق است و گه دلدار
ورنه کفر است تا که گویی “من”
ورنه شرک است تا که جوئی یار
حافظانه ها:
تاثیر حافظ بر غزلیات خسروی را در جای جای دیوان اشعارش مخصوصا در غزلیات او می توان دید. مثلا:
ز دست دوست ننالم مگر به حضرت دوست
که عذرخواه جفاهای دوست طلعت اوست
و:
تا چنین روی تو در پرده نهان خواهد بود
راز ما در بر اغیار عیان خواهد بود
ای دل ار جرعه ای از جام حقیقت نوشی
خوشتر از سلطنت کون و مکان خواهد بود
خدمت پیر مغان مایه ی عزّ ابدی است
هر که را دست دهد، بخت جوان خواهد بود
و:
دم بهار چه افسون بکار برد که مفتی
به سوی خانه ز میخانه می برند به دوشش
و:
جان و دل باخته را نیست ز کس پروائی
ترسد از دزد، که دارد به دکان کالائی
نقد امروز غنیمت شمر و باده بنوش
می توان شد که نبینی پس از این فردائی
صفت باده ز من پرس نه از مفتی شهر
وصف یاقوت نپرسند زِ نابینائی
ساقیا دور چو برگشت به ما باده میار
بوسی از لعل تو خوشتر که زِ مَی، مینائی
خسروی را قد چون سرو روان شد چو هلال
از مه سروقدی، سرو قمر سیمائی….
و:
نفرین چه فرستی که مرا خوب تر آید
دشنامی از آن لب؛ که زِ بیگانه درودی
استاد ازل مرغ دل غمزده ام را
جز زمزمه عشق نیاموخت سرودی….
گر خسروی از هستی خود دیده ببستی
هر لحظه برویش دری از غیب گشودی
خسروی مانند حافظ منتقد بیدادگری های اجتماع است:
چو شد از آدمیان دور، رسم دادگری
نهانت باید از مردمان شدن، چو پری
شنیده ایم که با کُفر، مُلک می پاید
ولی نپاید چون گشت داد از ان سپری
گرت نباشد از خود توانِ دفعِ ستم
اگر توانی آن به که از میان بپری
از آن دیار که قانون دین و رحم و حیا
سفر نمود ببایست گشتنت سفری
تو نیز خسروی آن را بگو که حافظ گفت:
«از این سپس من و رندی و وضع بی خبری»
گاه غزل ها به لحاظ زبان و مضمون کاملا حافظانه می شود:
غیرت عشق نگر کز رهِ دلجوییِ دوست
گویدم عاشق مائی و من انکار کنم
در فراقش همه عمر است مرا صومِ[۱۳] وصال
مگر از قند لب لعل وی افطار کنم
ز کَرَم، یک رهم از خیل غلامان بشمار
تا به جرات به خداوندیت اقرار کنم…
و:
پر و بالم بریدی و دل از عشق تو نبریدم
شکستی استخوانم را و من عهد تو نشکستم
عسس امشب گرفته آستینم، خواست نام شب
ببردم نام زلفت را و از چنگ عَسَس رَستم
هوای نفس از سر نه که من از بند این ظلمت
خلاف نفس مکار ار نمی جُستم، نمی جَستم…..
و:
گنج مهرش هر کجا بنهفت ویرانی کند
این دل من لاجرم دایم خراب است اینچنین
گفتی اندر پاسخت غیر از “خدا بخشد” نگفت
سائل محروم را دایم جواب است اینچنین
خسروی جان داد و بوسی خواست گفت ای پر طمع
کی شنیدی بخشش ما بی حساب است اینچنین؟…
و:
دانی که چیست دولت؟ از می بِبَر سبوئی
در سایه ی نهالی، با آفتاب روئی
ای دل به بر در آید آن گاه آرزویت،
کز نیک و بد نماند اندر تو آرزوئی
ای خسروی نگردی شایسته ی حضورش
الا کز آب دیده، هر دم کنم وضوئی
شاعر، خیام وار عیش نقد را به وعده نسیه معامله نمی کند:
دیده بر خورد بدان طُرّه طَرّار امروز
داد بر باد دل و هوش به یکبار امروز
یار چون خرمن گل من به نوا چون بلبل
می برد خلوت ما، رونق گلزار امروز
تو به فردا دهیم وعده ی جنت زاهد
خود بهشت است مرا چهره ی دلدار امروز….
اما این عیش نقد را به دود حشیش نمی آلاید:
مجلس انس است و جائی امن و یاران در نیاز
وقت باشد تا برون آری سر از خلوت به ناز
باز از پرده برون افکند راز اهل دل
چشم ساقی، نشاﺓ می، بوی گل، آوای ساز
آهوی چشم تو را دل ز پی افتاده چنان
که دَوَد بره ی شیری به فغان از پیِ میش
هر که در کشمکش عشق نیفشارد پای
در بر مفتی این شرع، برون رفته ز کیش
دود آه جگر سوخته باید ورنه،
به سماوات نرفته ست کس از دود حشیش
[۱] کیک: کک
[۲] مس: لمس کردن
[۳] تبس: شاخه هایی که تازه از ریشه می روید
[۴] و از سوی خداوند محاکمه خواهد شد
[۵] به ذمت یا ذمه یعنی به گردن
[۶] لا تقنطوا بخشی از آیه قران یعنی نومید مباشید
[۷] دادگر یعنی خداوند
[۸] خیر خیر یعنی بیهوده
[۹] ورد یعنی گل سرخ و اباورد یعنی پدر گل سرخ که خسروی به عنوان کنیه برای خود برگزیده است.
[۱۰] شبه: شوه . شبق . معربش سبج . سنگی باشد سیاه و براق و در نرمی و سبکی همچو کاه ربا است
[۱۱] قرمیسین نام قدیمی کرمانشاه است که در سیر گذشت روزگار به کرمسین و کرمشین و کرماشان شده است.
[۱۲] منام: خواب
[۱۳] صوم: روزه
+ نو
ارسال دیدگاه
در انتظار بررسی : 0